دوران سلطنت آقا محمد خان قاجار
با سلام
آقا محمد خان بعد از وفات وکیل الرعایا خود را به سرعت به استر آباد رساند و تلاش را برای به قدرت رسیدن آغاز نمود. ولی برادرانش به دلیل این که او مردی خواجه با چهره و صدای زنانه بود او را به عنوان برادر ارشد قبول نداشتند لیکن آقا محمد خان با درایت و سیاستی که داشت در طی چند جنگ توانست بر ترکمانان و برادران خود که مدعی قدرت و بزرگی طایفه اشاقه بودند چیره شود و اینگونه شد که توانست در شمال کشور قدرت را به دست گیرد.
پس از به قدرت رسیدن در شمال کشور حالا نوبت به کینه دیرینه آقامحمدخان از خاندان زندیه رسید و نگاه محمد خان به سمت جنوب کشور و استان فارس و شکست جعفر خان زند افتاد.در اولین حمله آقا محمد خان با یک سپاه ۵۰ هزار نفری شیراز را را محاصره کرد و جعفر خان زند در استان فارس داخل حصار قلعه کمین کرد ولی پسر دلاور و رشید و زیبایش به نام لطفعلی خان زند از قلعه خارج شد و با حمله پارتیزانی لشکر ۵۰ هزار نفری آقامحمدخان را به ستوه آورد آقامحمدخان به خاطر طولانی شدن محاصره و اینکه تهرانی که به زحمت فتح کرده بود را در خطر سقوط میدید بدون هیچ دستاوردی مجبور به بازگشت شد و این امر نیز بر کینه این مرد خواجه بر خاندان زندیه افزود پس از اینکه آقامحمدخان خیالش از شمال کشور راحت گشت مجدداً رهسپار جنوب کشور شد، لطفعلی خان که بعد از مرگ پدر بزرگ طایفه زند بود با لشکرش در نزدیکی اصفهان برای مقابله با لشکر آقا محمد خان اردو زد ولی به علت خیانت و نفوذ دشمن لشکرش شکست خورد و از هم پاچید و در بازگشت نیز حاج ابراهیم خان کلانتر لطفعلی خان شکست خورده را به شیراز راه نداد و لطفعلی خان به سمت کرمان به راه افتاد و در پشت قلعه شهر کرمان منتظر آقا محمد خان ماند. آقا محمد خان نیز پس از فتح شیراز بدون جنگ و خونریزی به سمت کرمان در تعقیب لطفعلی خان به راه افتاد و پس از محاصره کرمان و طولانی شدن مدت محاصره و نزدیکی فصل سرما دریافت که در شب های سرد زمستان کرمان بدون ادوات مناسب نمی تواند دوام بیاورد به همین خاطر شهری در کنار کرمان ساخت تا بر اثر محاصره، مردم کرمان از فرط گرسنگی تسلیم شوند. در مدت محاصره مردم شهر کرمان نیز به علت طولانی شدن محاصره از بالای دیوارهای قلعه به آقا محمد خان ناسزا میگفتند و خواجوی او را مورد تمسخر شدید قرار می دادند.،همین امر باعث شد آقامحمدخان که پس از یکسال و اندی کرمان را فتح کرد جنایات بسیار مرتکب شود و چشم ۷۰ هزار نفر را کور کرد و از سرهای بریده کله مناره درست کرد،. لطفعلی با دلاوری تمام از کرمان به سمت بم گریخت در آنجا نیز به علت خیانت دستگیر شد و به خدمت آقامحمدخان آورده شد آقامحمدخان نیز تمام کینه های دیرینه خود را این جوان زیبا و با لیاقت که آخرین شمشیر زن شرق نام گرفت خالی کرد او را کور کرد سپس دستور داد تا خدمه استبل به او تجاوز کنند در حالی که چشمانش از کاسه درآمده بود و خون از کتفها و بدن شمشیر خورده اش جاری بود و هزاران توهین و جنایت دیگر بر او وارد آورد و او را به زندان انداخت و پس از چند ماه این آخرین دلاور خاندان زند آخرین دلاور زند را در زندان خفه کرد و کشت.
سپس آقامحمدخان به سمت خراسان راهی شد و با احترامی که برای نادرشاه قائل بود با اینکه نادر شاه جد پدری او را کشته بود و پدرش نیز به خاطر مالیات سنگینی که افشاریه بر وی بسته بودند یاغی شده بود، ولی آغامحمدخان احترام آن را تا آخر عمر نگه داشت. شاهرخ افشار نوه نادرشاه بود که در آن زمان در ایام پیری به سر میبرد و توسط دشمنانش به قولی پدر همسرش نابینا گشته بود در خراسان حکومت می کرد، که به زور و اجبار آقا محمد خان مجبور شد مقداری از جواهرات نادری که پیش او بود را به آقامحمدخان تحویل دهد.
سپس آقامحمدخان شنید لشکر روسیه از سمت شمال وارد مرز ایران گشته، به سرعت به سمت تهران شتافت، لشکری حدود ۱۵۰ هزار نفر فراهم آورد تا به جنگ با لشکر ملکه روسیه بپردازد ولی وقتی به سرحدات آذربایجان رسید متوجه شد که لشکر روسیه بدون هیچ دستاوردی برگشته پس از مدتی خبر رسید که ملکه روسیه مرده است و سپاه روسیه که روحیه ای برای جنگ نداشتند به روسیه بازگشته بودند ولی آقا محمد خان لشکر را مرخص نکرد و پس از چندی به سوی گنجه رهسپار شد که در آنجا ابراهیم خلیل خان جوانشیر یاغی گشته بود را سرکوب کند ولی در حمله اول به دلایل سیاسی که در آذربایجان پیش آمده بود مجبور شد بدون هیچ ستاوردی بازگردد البته با سیاست ابراهیم خلیل خان جوانشیر را مجبور به تسلیم شدن نمایشی کرد و بازگشت ولی در بازگشت دوباره ابراهیم خلیل خان یاغی گشت و این دفعه آغامحمدخان برای بار دوم لشکرکشی خود را به ناحیه قفقاز و گنجه و گرجستان آذربایجان پایه گذاری کرد. ابتدا گنجه را فتح نمود و جنایات بسیار در آنجا انجام داد سپس به سمت تفلیس رفت مردم تفلیس که از جنایات گنجه باخبر بودند بدون هیچ مقاومت این شهر را تحویل داده و تصمیم آقامحمدخان کردند و آقا محمد خان نیز بدون خونریزی و غارت را شهر راگذاشت و برگشت و در حوالی ایروان بود که چند نفری که در تفلیس بدون اجازه آقا محمد خان که فرمان داده بود شهر غارت نشود دست به دزدی و زورگیری زده بودند توسط آقا محمد خان دستگیر گشتند و قرار شد که فردا اعدام شوند ولی شبانه از زندان گریختند و از ترس کشته شدن آقامحمدخان را در خواب به قتل رساندند و این بود داستان خواجه ای که شاه شد و سلسله قاجار را پایه گذاری کرد.
![]()
![]()
آرزوهای پدر خود میدید.
در مسیر پادشاهیویرایش
آقامحمدخان از همان ابتدا از دو اشتباهی که پدرش مرتکب آن شده بود، دوری جست؛ اول آنکه تلاش کرد به دشمنی میان قبایل قاجار که در شکست محمدحسنخان اثر گذار بود، پایان دهد و دوم سعی کرد ائتلافی میان قبایل شمال و شمال غرب ایران ترتیب دهد تا هم بر قبایل جنوب و جنوب غرب بچربد و هم در زمان درگیریاش با مدعیان دیگر، خیالش از پشت سر آسوده باشد. رفع این دو مشکل به او این امکان را داد تا از آن استحکام سیاسی که اسلافش — غلزاییها، افشاریان، زندیان و پدر خودش — از زمان سقوط اصفهان دارا نبودند، برخوردار شود.[۳۱]
نقاشی عبداللهخان نقاشباشی از آقا محمدخان قاجار در کاخ سلیمانیه کرج
زندگی آقامحمدخان را میتوان به چهار دوره تقسیم کرد: سالهای آغازین زندگیاش و دوران اسارتش در شیراز که مجموعاً ۳۷ سال طول کشید؛ دوران شش سالهای میان ۱۷۷۹ تا ۱۷۸۵ م. که بیشتر شمال و شمال غرب ایران را در نبرد با علیمرادخان زند فتح کرد؛ دورهای نه ساله از ۱۷۸۵ تا ۱۷۹۴ م. که سرانجامش تسخیر عراق عجم، فارس و کرمان و مرگ لطفعلیخان زند بود که خان قاجار را به حاکم تمام سرزمینهایی که کریمخان بر آن تسلط داشت، تبدیل کرد و دوران چهارم هم ۳ سال پایان زندگی او را شامل میشود که به گرجستان حمله کرد، خود را پادشاه ایران اعلام نمود و سپس خراسان را گرفت و به سلسله افشار پایان داد. او در زمان مرگ برنامه حمله به هرات، بخارا و احتمالاً بغداد را در سر میپروراند.[۳۲]
در مازندرانویرایش
در ۱۷۷۹ م، آقامحمدخان پس از سالها رو به سوی زادگاه خود نهاد. او در راه در ورامین با قاجارهای دولو ملاقات کرد و به اختلافات گذشته پایان داد.[۳۳] سپس به زیارت حرم عبدالعظیم حسنی، جایی که سر پدرش مدفون بود، رفت و بعد وارد مازندران شد. نخستین کاری که نیاز داشت برای برقراری قدرت خود در مازندران انجام دهد، مطیع کردن قبایل قوانلو و برادران ناتنیاش بود. دو تن از برادرانش، رضاقلی و مرتضیقلی، حاضر نشدند که برتری او را بپذیرند و در همان ابتدا نبردی درگرفت.[۳۴] آقامحمدخان آنها را دور زد و وارد مازندران شد. مرتضیقلی به استرآباد عقب نشد و جایگاه خود در آن منطقه را مستحکم کرد. آقامحمدخان نمیتوانست علیه مرتضیقلی لشکرکشی کند؛ زیرا مادر او دولو بود و این درگیری میتوانست اتحاد شکنندهای که میان قبایل قاجار ایجاد کرده بود را از بین ببرد.[۳۵]
در ۱۷۸۱ م، موضوع جدیدی روی داد که تمرکز آقامحمدخان را به خود جلب کرد. علیمرادخان زند سپاهی متشکل از نیروهای زند و قبایل افغان به رهبری محمودخان، پسر آزادخان افغان را برای سرکوب آقامحمدخان راهی مازندران کرده بود. خان قاجار برادر خود، جعفرقلی را به فرماندهی نیروهای قبایل قاجاری منصوب کرد. دو لشکر با یکدیگر روبرو شدند و در آخر کار، قاجارها توانستند آنها را عقب برانند. موقعیت آقامحمدخان در مازندران به صورت موقتی، مستحکم شده بود. او بارفروش (بابل امروزی) را مرکز قدرت خود کرد و فتحعلی و حسینقلی، فرزندان برادرش جهانسوز را زیر پر و بال خود گرفت؛ از همان زمان علاقه او نسبت به فتحعلی آشکار بود. رضاقلی، برادر خان قاجار، سپاهی از نیروهای لاهیجانی گرد آورد و به بارفروش تاخت. او موفق شد آقامحمدخان را دستگیر کند. خبر که استرآباد رسید، دیگر برادر آقامحمدخان نیروهای قجری و ترکمن را جمعآوری کرد و به ساری حمله کرده و آقامحمدخان را آزاد کرد. رضاقلی و آقامحمدخان آشتی کردند اما او هنوز راضی نبود؛ نتیجتاً، به اصفهان گریخت و از زندیان، ابتدا علیمرادخان و سپس صادقخان، درخواست کمک کرد و چون هیچکدام به او یاری نرساندند، به خراسان گریخت و مدتی بعد همانجا مرد. پس از مرگ رضاقلی، هوادارانش به آقامحمدخان پیوستند و در نبرد علیه مرتضیقلی که درحال آماده شدن برای حمله به مازندران بود، جنگیدند. پس از چند برخورد، آقامحمدخان پذیرفت به صورت دوفاکتو مرتضیقلی را به حاکمیت استرآباد منصوب کند.[۳۶]
رویارویی با علیمرادخان و گسترش قدرتویرایش
ستیز میان برادران قاجار و پیروزی آقامحمدخان و تبدیل شدن او به تنها قدرت واقعی در مازندران، توجه علیمرادخان زند را جلب کرد. خان زند تصمیم گرفت لشکری به سمت شمال بفرستد اما آقامحمدخان پیشدستی کرد و به همراه سوارهنظام قجری و تفنگچیهای مازندرانی به سمت نیروهای او تاخت و موفق شد تا زندیان را به سمت تهران عقب براند.[۳۷]
سپس قومس را فتح و برای سمنان، دامغان، شاهرود و بسطام حاکمانی تعیین کرد. این اعمال، به شهرت او در جنوب البرز افزود و باعث شد به ثروتی دست پیدا کند که به همراهانش، به خصوص برادرانش، خلعت ببخشد. در همان سال ۱۷۸۱ م/۱۱۹۵ ه.ق، آقامحمدخان به استرآباد بازگشت تا پیمانهای خانوادگی خود، به خصوص اتحاد با مرتضیقلی را تازه کند.[۳۸]
نخستین برخورد با روسهاویرایش
سکهای طلا از آقامحمدخان قاجار، ضرب دارالمرز رشت
نخستین برخورد آقامحمدخان با روسها در همان سال، ۱۷۸۱ م، روی داد. دولت روسیه که به دنبال ایجاد راهی تجاری به سوی هند بود، کنت ووینویچ را با مأموریت تأسیس «کارخانه» در سواحل جنوب شرقی دریای خزر راهی ایران کرد. کنت با ناوگان کوچکی در گرگان پیاده شد و درخواست کرد که برای هیئت روس مجوزی جهت ایجاد مرکز تجاری در اشرف (بهشهر کنونی)، اقامتگاه مورد علاقه آقامحمدخان، صادر شود. خان قاجار این تقاضا را رد کرد اما کنت بدون اجازه قرارگاههای اسکان موقتی در قرهدوین و آشوراده ایجاد کرد. چون آقامحمدخان نیروی دریایی نداشت، نمیتوانست مانع آنها شود اما تصمیم داشت اجازه ندهد حضور روسها در جزایر ایرانی دائمی شود. نتیجتاً، بر آن شد که با ترفندی آنها را بیرون براند. او از هیئت روس خواست که در استرآباد با او ملاقات کنند و چون آنها به آنجا رسیدند، دستگیر و زندانیشان کرد و تنها زمانی که ووینویچ به مردانش دستور داد سکونتگاهها را تخریب کنند، آنها را آزاد کرد.[۳۹]
آقامحمدخان در ۱۷۸۲ م. تصمیم گرفت گیلان را هم به قلمروهای خودش اضافه کند. احتمالاً، تجربه برخوردش با روسها در این تصمیم دخیل بود؛ چرا که هدایتاللهخان، حاکم آن ولایت، تجار روس را به گرمی پذیرفت و آنها حضوری مرتب در بازارهای رشت و انزلی داشتند. به علاوه، گیلان در این زمان منطقه رو به رشدی بود و هدایتاللهخان از صنعت ابریشم و تجارت دریایی با روسیه سود سرشاری میبرد. در کنار اینها، موضوع برای آقامحمدخان رنگ و بوی شخصی داشت؛ هدایتاللهخان توسط محمدحسنخان قاجار، پدر آقامحمدخان، به حاکمیت آن ولایت منصوب شده بود اما او بعدها زند را بر قاجار ترجیح داده بود. در راه پیشروی به سوی گیلان، آقامحمدخان با هیچ مقاومت جدی روبرو نشد. هدایتاللهخان دو فرستاده، میرزا صدیق و آقا صادق لاهیجانی را به سمت او فرستاد تا صلح برقرار کند اما خودش گیلان را به مقصد شروان ترک کرد. خان قاجار که به گیلان رسید، خزاین رشت را مصادره کرد و دست و دل بازانه به نیروهای خود خلعت داد. سپس برادر خود، جعفرقلیخان را با سپاهی مأمور فتح خمسه (منطقهای در جنوب البرز با زنجان در مرکزیت آن) کرد.[۴۰]
نبرد استرآبادویرایش
جعفرقلی به سال ۱۷۸۲ م/۱۱۹۶ ه.ق در ری و کرج با نیروهای زند روبرو شد، آنان را شکست داد و سپس وارد قزوین شد. از آنجا به سمت زنجان پیشروی و آن را تسخیر کرد. آقامحمدخان با نیروهای خود در سلطانیه با برادر دیدار کرد. او تصمیم داشت که تهران را فتح کند. آن منطقه برای سالها یکی از مراکز قدرت زندیان بود و میتوانست هر زمان تهدیدی برای قاجاریان در مازندران و گیلان باشد.[۴۱]
آقامحمدخان با هدف بیرون راندن نیروهای وفادار به زندیان از تهران، آن را محاصره کرد اما موفقیتی به دست نیاورد. شهر درگیر طاعون شد و این طاعون به سرعت در میان محاصره کنندگان هم شایع گردید. خان قاجار نیروهایش را به سمت چشمه علی در نزدیکی دامغان عقب راند و در نهایت به مازندران بازگشت.
او در سال بعد، ۱۷۸۴ م، با بزرگترین چالش زندگیاش تا آن روز روبرو شد؛ ۵ سال از خروجش از شیراز گذشته بود و در این مدت شمال و جنوب البرز را تحت کنترل خود گرفته بود. او به خطری تبدیل شده بود که زندیان نمیتوانستند نادیده بگیرند. نتیجتاً، علیمرادخان زند، در تلافی حمله سال گذشته او به تهران، پسر خود شیخویسخان را به فرماندهی سپاه بزرگی راهی شمال کرد. خبر حرکت این سپاه، بزرگان مازندران را بر آن داشت که تسلیم شوند و آقامحمدخان که طرفدارانش، به جز گروه انگشتشماری، تنهایش گذاشته بودند، به استرآباد عقبنشینی کرد تا موضع خود را تقویت کند. مرتضیقلیخان، برادر آقامحمدخان که شکست او را حتمی میدید، به زندیان پیوست. علیمرادخان این موضوع را به فال نیک گرفت و نیروهای بیشتری را جهت حمله به استرآباد به آن سو روانه کرد. شهر توسط زندیان، به فرماندهی محمدظاهرخان، محاصره شد. اما او اشتباهی مرتکب شد که بر زندیان گران آمد. وی حفظ خط ارتباطی سپاه با پشت سر را نادیده گرفت و چون برخوردهای متوالی حومه استرآباد را به ویرانی کشید، سپاه شیراز نیازمند ارسال آذوقه از مازندران شد. آقامحمدخان این فرصت را از دست نداد. او که در استرآباد به اندازه کافی آذوقه ذخیره کرده بود، دستههایی را برای اختلال در کار ارسال آذوقه از مازندران برای سپاه زند ارسال میکرد. آنگاه که این وضعیت محاصرهکنندگان را مخمصه قرار داد، خان قاجار از پشت دیوارها بیرون آمد و سپاه زند را پراکنده کرد. محمدظاهرخان، فرمانده سپاه، به سمت قرهقوم گریخت اما دستگیرش کردند و به آقامحمدخان تحویلش دادند. نیروهای قاجاری به تعقیب سربازان متفرق شده زند پرداختند و آقامحمدخان خود بزرگترین دسته آنها را در نزدیکی اشرف شکست داد و سپس به سمت ساری پیشروی کرد. نوامبر ۱۷۸۴ م. درحالی آغاز شد که مازندران مجدداً تحت فرمان آقامحمدخان بود.[۴۲]
جنگ برای اصفهانویرایش
چون خبر شکست به علیمرادخان رسید، سپاه جدیدی گردآورد و آن را تحت فرماندهی رستمخان زند به سوی مازندران روانه کرد اما جعفرقلیخان قاجار مانع از پیشروی آنان شد و حمله را دفع کرد. علیمرادخان مدت کوتاهی پس از این جریانها، در فوریه ۱۷۸۵ م. درگذشت. با رسیدن خبر درگذشت او به مازندران، آقامحمدخان خود را آماده حمله جدیدی به تهران کرد.
سکهای از آقامحمدخان، ضرب دارالمومنین کاشان
سپاه خان قجری پشت دیوارهای تهران آماده محاصره میشد که از داخل شهر پیامی برای او آمد؛ حالا که جعفرخان زند اصفهان، پایتخت ایران، را در دست دارد، تهرانیها خود را خادمان وفادارش میدانند. در ادامه پیام آمده بود که اهالی تهران تنها از کسی اطاعت میکنند که بر تخت پادشاهی ایران بنشیند. نتیجتاً، آقامحمدخان دریافت در صورت شکست دادن جعفرخان، میتواند به آسانی تهران را نیز به قلمروی خود اضافه کند. پس از دریافت این پیام، خان قجری بدون معطلی رو به سوی اصفهان نهاد. جعفرخان سپاهی برای رویارویی با او فرستاد و در نصرآباد کاشان نبردی درگرفت؛ پیروزی با آقامحمدخان بود. خبر شکست که به جعفرخان رسید، او به سمت شیراز فرار کرد و آقامحمدخان بدون مقاومت وارد اصفهان شد. داراییها و حرمسرای خان زند به دست او افتاد. وی همچنین خزاین اصفهان که هنوز بزرگترین و احتمالاً ثروتمندترین شهر ایران بود را نیز برای خود برداشت.[۴۳]
فتح تهران، تسخیر مجدد اصفهان و اتحادهای جدیدویرایش
آقامحمدخان تابستان ۱۷۸۵ م. را در اصفهان ماند و آن شهر را به مرکز قدرت خود تبدیل کرد. او در این زمان موفق شد برخی از حاکمان عراق عجم، مانند احمدخان (از پسران آزادخان افغان که در نبرد نصرآباد از فرماندهان سپاه زند بود) و خوانین بختیاری را زیر سلطه خود بیاورد. در اصفهان او بیگلربیگی سابق شهر را مجدداً به آن عنوان منصوب کرد. حالا که به این مسائل رسیدگی کرده بود، زمان آن رسیده بود که به عهد خود با تهران عمل کند. او سردسته ایل پازوکی، از ایلات کرد را جلوتر از خودش به سمت تهران فرستاد و خودش با بخش اعظم سپاه، به سوی همدان به راه افتاد. در آنجا او اتحاد خود با ایلات ترک و کرد منطقه را تازه کرده و سپس به سمت تهران حرکت کرد. او در ۱۲ مارس ۱۷۸۶ م، نزدیک به یک سال پس از حضور قبلیاش در حومه تهران، وارد این شهر شد؛ شهری که توسط او به پایتخت ایران تبدیل شد و تا به امروز هم پایتخت کشور مذکور باقی ماندهاست. ظاهراً، در این زمان آقامحمدخان دیگر خودش را حاکم ایران میدانست؛ هرچند از اعلام خود به عنوان پادشاه خودداری کرد.[۴۴]
جعفرخان زند هنوز شیراز را در اختیار داشت. او زمانی که دید آقامحمدخان در تهران است، به سمت اصفهان پیشروی کرد. بیگلربیگی قجری شهر تلاش کرد تا از ورود او جلوگیری کند اما موفقیتی کسب نکرد. شهر مجدداً زیر فرمان زندیان قرار گرفت و جعفرخان فرماندار جدیدی برای آن منصوب کرد. او سپس نیرویی را برای تسلط بر کاشان و قم فرستاد؛ درحالی که خودش راه همدان را در پیش گرفت. با این حال، در مسیر نیروهای متحد خوانین محلی به رهبری خسروخان، والی اردلان و محمدحسینخان قراگوزلو به او حمله کردند و شکستش دادند. حاکم زند به اصفهان عقبنشینی کرد. چون خبر از دست رفتن دارالسلطنه (اصفهان) به آقامحمدخان رسید، او راه مرکز ایران را در پیش گرفت. چون جعفرخان از این موضوع آگاه شد، اصفهان را رها کرد و به شیراز عقب نشست. خان قاجاری نیز بدون مشکل وارد شهر شد و آن را مجدداً تسخیر کرد؛ او برادر خود جعفرقلیخان را بیگلربیگی آن شهر کرده و سپاه نیرومندی در اختیارش گذاشت تا بتواند شهر را حفظ کند.[۴۵]
آقامحمدخان سپس از راه گلپایگان به راه افتاد تا با خسروخان، والی اردلان، دیدار کرده و به صورت رسمی با او بیعت کند. در مسیر، هیئتی از سوی خسروخان با هدایا و اسرای نبرد همدان به همراه نامه اظهار اطاعت به استقبالش آمد. آقامحمدخان بیعت والی را پذیرفت؛ برایش هدایایی فرستاد و چند ناحیه دیگر را به قلمروی او اضافه کرد. اتحاد میان والیان اردلان و رئیسان ایل قاجار اولین بار در زمان محمدحسنخان، پدر آقامحمدخان، رخ داده بود و حالا اتحاد مذکور تازه شد. در طول حکومت سلسله قاجار بر ایران ازدواج میان اعضای خانواده سلطنتی و والیان اردلان به دفعات جهت مستحکمتر کردن این اتحاد روی داد.[۴۶]
ورود دوباره به گیلانویرایش
در همان زمان، خبر شورش جدیدی از سوی والی زنجان به آقامحمدخان رسید و او را مجبور ساخت که مجدداً به آن سمت بازگردد. چون خان قاجار به زنجان رسید، والی شهر درخواست بخشش کرد و آقامحمدخان نیز وی را بخشید. او سپس از زنجان راه تهران در پیش گرفت و مدتی در آن شهر ماند اما در گیلان اتفاقاتی در حال رخ دادن بود که توجه او را میطلبید. هدایتاللهخان، خان سابق گیلان، ظاهراً با حمایت روسها، به آن ولایت بازگشته بود. با اتحاد هدایتاللهخان و روسیه آقامحمدخان تمام سواحل شمالی ایران را در خطر میدید. بازگشت هدایتاللهخان به رشت برای آقامحمدخان دلیل کافی برای لشکرکشی مجدد به گیلان بود؛ حال آنکه او با روسها نیز همکاری میکرد.[۴۷]
از بخت خوب آقامحمدخان، هدایتاللهخان به اندازه کافی در میان بزرگان گیلان دشمن داشت و ورود دوم او در سال ۱۷۸۶ م/۱۲۰۰ ه.ق به گیلان، مانند ورود اولش، نیاز به درگیریهای بزرگی نداشت. در راه رشت، مهدیبیگ خلعتبری، حاکم تنکابن که از سوی کریمخان به آن جایگاه منصوب شده بود، به استقبالش آمد. کنسول روس در رشت که هدایتاللهخان را شکستخورده میدید هم با ارسال سلاح، جانب آقامحمدخان را گرفت. هدایتاللهخان که شانسی برای پیروزی نمیدید، با یک کشتی روسی از انزلی به سمت شروان یا لنکران راهی شد اما در راه توسط آقاعلی، حاکم شفت، دستگیر شد. او نیز به انتقام کشتار خانوادهاش، هدایتاللهخان را کشت. گیلان باز هم به قلمروی آقامحمدخان بازگشت. روسها در آن ولایت، به خصوص در رشت و انزلی، قرارگاههایی برپا کرده بودند که محمدخان به آن بدبین بود. به علاوه، او اخیراً خیانت هیئت روس به هدایتاللهخان را دیده بود اما میدانست که دوستی روسها میتواند روزی برایش سودمند باشد. همچنین، در اقامتگاه هدایتاللهخان، مقدار زیادی طلا وجود داشت که به دست آقامحمدخان افتاد. او از آن طلاها برای جلب وفاداری مردانش استفاده کرد.[۴۸]
نبردی دیگر در اصفهان، فتح یزد و پایان کار جعفرخان زندویرایش
تاج مسین میناکاری شده آقامحمدخان؛ موزه کاخ گلستان
سالهای ۱۷۸۵ و ۱۷۸۶ م. سالهایی همراه با موفقیتهای بزرگ برای آقامحمدخان بودند. او در این زمان عراق عجم، اصفهان، تهران و گیلان را تحت سلطه خود آورده بود و جعفرخان زند را به شیراز عقب رانده بود؛ هرچند خودش را هنوز پادشاه اعلام نکرده بود اما عملاً به شاه ایران تبدیل شده بود. پس از این فتوحات، مدتی بدون جنگ و درگیری سپری شد.
در ۱۷۸۷ م، جعفرخان زند به سمت کهگیلویه به راه افتاد و وارد بهبهان شد. سپس نیروهای زند را به سمت خرمشهر فرستاد. جعفرخان نوروز را در بهبهان جشن گرفت و سپس راهی شیراز شد. در مرکز حکومت خود، خان زند خبر دار شد که تقیخان، والی یزد، سر به شورش برداشتهاست. او نیروی بزرگی را جمعآوری کرد و برای مطیع کردن او به سمت یزد روانه شد. تقیخان به مستحکم کردن سازههای دفاعی شهر پرداخت و از امیرمحمدخان، والی طبس، درخواست یاری کرد. نیروهای زندیه یزد را محاصره کردند اما مدت زیادی نگذشته بود که امیرمحمدخان سر رسید و این موضوع باعث آشفتگی در صف محاصره کنندگان شد. امیرمحمدخان تجهیزات نظامی سپاه زند و چادر جعفرخان که ثروت او در آن بود را غارت کرد. امیرمحمدخان به همراه نیروهای خودش و تقیخان مسیر اصفهان در پیش گرفت. نیروهای او در طی مسیر، در کوهپایه، نائین و اردستان تقویت شد. جعفرقلیخان، حاکم اصفهان که احتمالاً انتظار حمله از جانب شیراز را داشت و نه از جانب دشت لوط، از دیوارهای شهر بیرون آمد و نیروهای امیرمحمدخان را تار و مار کرد. بدین ترتیب، توپخانه زندیان و غنائمی که از چادر جعفرخان غارت شده بود، به دست قاجاریان افتاد.[۴۹]
در همین خلال، در ۱۷۸۸ م، آقامحمدخان که در راه شیراز بود، به اصفهان رسید. در آنجا او برادرزاده خود فتحعلی را به سمت یزد فرستاد تا تقیخان را تابع کند. خود به سمت شیراز حرکت کرد و تا ۱۰۰ کیلومتری شهر هم رسید. هدف آقامحمدخان، احتمالاً، این بود که جعفرخان زند را از پشت دیوارهای مستحکم شیراز بیرون کشد و در فضای باز با او روبرو شود اما چون از این موضوع ناامید شد، به اصفهان بازگشت. در آنجا متوجه شد که فتحعلی موفق شده تقیخان را شکست دهد و یزد را تسخیر کند. آقامحمدخان برادر کوچک خود، علیقلیخان را به عنوان والی اصفهان، جایگزین جعفرقلیخان کرد و به تهران بازگشت. با بازگشت آقامحمدخان، جعفرخان زند مجدداً به اصفهان حملهور شد. علیقلیخان که خود را یارای حفظ شهر نمیدید، به کاشان عقب نشست و دارالسلطنه بار دیگر تحت سلطه زندیان قرار گرفت. از دست دادن اصفهان عقبگرد بزرگی برای قاجاریان بود و آقامحمدخان مجبور شد از تهران به اصفهان بازگردد. جعفرخان باز هم با شنیدن این خبر، به شیراز عقبنشینی کرد و حکومت آقامحمدخان به سادگی در اصفهان برقرار شد. خان قاجار جعفرخان را تعقیب نکرد و به تهران بازگشت. اما در ۱۷۸۹ م، جعفرخان توسط صیدمرادخان زند برکنار و کشته شد. این موضوع باعث درگیری داخلی میان مواضع زندیان شد. نتیجه جنگ میان زندیان، پس از ۴ ماه، پیروزی لطفعلیخان زند، پسر جعفرخان بود. او تنها ۱۹ یا ۲۰ سال داشت و احتمالا آقامحمدخان بر آن بود که با به قدرت رسیدن یک رهبر بیتجربه، زمان نابود کردن زندیان فرا رسیدهاست.[۵۰]