با سلام
دوران کودکی آقا محمد خان قاجار مواجه با جنگ ها و درگیری های پدر با افشاریه و زندیه بود. از همان ابتدای امر تربیت و شکل گیری شخصیت آقامحمدخان به عهده مادرش جیران خاتون بود، جیران خاتون که زنی مذهبی بود محمد نوپا را با تعالیم قرآنی و اسلامی بزرگ نمود و به او صرفه جویی، مردانگی، جنگجوی و خیلی خصایل برتر را آموزش داد زیرا خود جیران خاتون مثل اکثر ترکمانان سوارکاری ماهر بود و علاوه بر سوارکاری تیراندازی و فنون جنگ را به خوبی بلد بود.
همین آموزش ها باعث شد آقا محمد خان از همان دوران نوجوانی در جنگ های پدر فرمانده پیش قراولان قشون محمد حسن خان عشاقه باش باشد و در چندین جنگ با پدر همراه بود تا اینکه پدرش توسط اوشون کریم خان زند کشته شد و محمد خان پس از اخته شدن همراه خانوادهاش در کاخ کریم خان به عنوان گروگان مبعوث گردید و در آنجا دوران نوجوانی را در آنجا گذراند.

سیاسی و نظامی روسیه قرار دهند. اینگونه بود که زمینه برخورد میان منافع ایران و روسیه در عصر آقامحمدخان فراهم شد.
سالهای اولیه و اسارتویرایش
تولد و کودکیویرایش
او در سال ۱۷۴۲ م/۱۲۱۱ ه.ق در استرآباد متولد شد.[۱۱] پدرش محمدحسنخان قاجار نام داشت و پدربزرگش فتحعلیخان قاجار بود. در زمان تولد محمد، پدر او در بیابانهای قرهقوم و تحت حفاظت ترکمنهای یموت مخفی شده بود. دلیل این اختفا، دشمنی و رقابت میان دو شاخه ایل قاجار، یعنی قوانلوها و دَوَلوها بود. محمدحسنخان از شاخه قوانلو بود و در این زمان، خوانین شاخه رقیب از قدرت بیشتری برخوردار بودند.[۱۲]
محمد و مادرش، دختر اسکندرخان قوانلو،[۱۳] در استرآباد در خانه شخصی به نام سید مفید ساکن بودند. دو سال پس از تولد او، در ۱۷۴۴ م، محمدحسنخان که با یک مدعی صفوی به نام سام میرزا در ارتباط بود، به استرآباد یورش برد. این حمله نه تنها علیه دولوها بود، بلکه به همان اندازه علیه نادرشاه نیز بود. محمدحسنخان ۲٬۰۰۰ سرباز ایلاتی قجری و ۱٬۰۰۰ سرباز از ترکمنهای یموت با خود داشت. او به فتح آسانی دست پیدا کرد و محمدزمانخان دولو، پسر بیگلربیگی شهر محمدحسینخان دولو که در این زمان در استرآباد نبود، از شهر گریخت.[۱۴]

نگارهای از آقامحمدخان قاجار، برگرفته از کتاب تاریخ ایران اثر جان ملکم
اگرچه، محمدحسنخان با مقاومت زیادی روبرو نشد اما بخت به زودی از او برگشت؛ مدعی صفوی پیش از آغاز شورش دستگیر شد، یموتها سهم خود از خزانه شهر را برداشتند و رفتند و بیگلربیگی مازندران که قول همکاری داده بود، هم به یاری او نیامد. نتیجتاً، سردار اعزامی نادرشاه، بهبودخان، به آسانی او را در چند نبرد در شرق شهر شکست داد. محمدحسنخان مجدداً به بیابانهای قرهقوم گریخت. پس از شکست محمدحسنخان، بهبودخان انتقام سختی از قاجارهای اشاقهباش که قوانلوها هم بخشی از آنها بودند، گرفت. اگر محمد و مادرش هنوز در خانه سید مفید در استرآباد بودند، از بخت خوبشان توجه بهبودخان به حضور آنها جلب نشد.[۱۵]
محمدحسنخان چندی بعد به خیوه که تحت حاکمیت نادرشاه بود، حمله برد اما مجدداً شکست خورد و گریخت. با قتل نادرشاه در ۱۷۴۷ م/۱۱۶۰ ه.ق، محمدحسنخان دوباره تلاش کرد استرآباد را تسخیر کند اما این بار توسط عادلشاه شکست داده شد. چون عادلشاه وارد شهر شد، پسر او، محمد را، که در این زمان شش ساله بود، دستگیر کرد و به مشهد فرستاد. عادلشاه بنا داشت او را بکشد، اما به اخته کردنش بسنده کرد؛ به همین دلیل است که محمد را «آغا» خواندهاند.[۱۶]
از مشهد تا شیرازویرایش
دیری نپایید که عادلشاه توسط ابراهیمشاه برکنار و در ۱۷۴۹ م، توسط شاهرخشاه کشته شد. اندکی پس از مرگ او آقامحمد پیش خانواده خود بازگشت و در ۱۰ سال آینده پدرش را در ماجراجوییهایش همراهی کرد. در این زمان، آرایش قدرت در ایران از این قرار بود: بازماندگان نادر بسیار تضعیف شده بودند؛ احمدشاه درانی و افغانهای ابدالی تقریباً قدرت در خراسان را در دست داشتند؛ اصفهان در دست علیمرادخان و بختیاریها بود؛ فارس و لرستان تحت حکومت کریمخان زند بودند و آزادخان افغان بر آذربایجان حکومت میکرد؛ محمدحسنخان که رؤیای پادشاهی ایران را در سر داشت، در گرگان و مازندران قدرت اصلی بود و اندکی بعد گیلان را هم تحت حاکمیت خود گرفت. در ۱۷۵۱ م، کریمخان زند در کرمانشاه علیمرادخان و بختیاریها را محاصره کرد. محمدحسنخان قاجار برای کمک به او، به غرب ایران لشکر کشید اما با شنیدن شکست علیمرادخان، به استرآباد عقب نشست؛ آن هم درحالی که کریمخان زند و نیروهایش در تعقیب او بودند. با این حال، قاجارها با کمک یموتها، موفق شدند کریمخان را به تهران عقب برانند. محمدحسنخان چند سال آینده را به برقراری نظم در شمال ایران پرداخت. او در ۱۷۵۵ م، لشکر ابدالی را در سبزوار شکست داد؛ یک سال بعد، به سمت اصفهان لشکر کشید و پایتخت ایران را فتح کرد.[۱۷]
محمدحسنخان در ادامه در گلونآباد کریمخان را شکست داد اما با شنیدن حمله آزادخان مجبور به عقبنشینی شد. او در چند نبرد، آزادخان را شکست داد و او را مجبور به فرار به قلمروی عثمانی کرد. سپس پسرش آقامحمدخان را به عنوان نایب خود در تبریز گماشت. این زمان اوج قدرت محمدحسنخان بود، زمانی که از تبریز تا یزد به نام او سکه میزدند اما بخت محمدحسنخان به سرعت تیره شد. او در اواخر ۱۷۵۷ م. از اصفهان به سمت شیراز به راه افتاد و کریمخان را در آن شهر محاصره کرد. در طول چند ماه، سپاهش به مضیقه افتاد و مجبور به عقبنشینی شد. کریمخان یکی از سرداران کارآمد خود، شیخعلیخان را به تعقیب او فرستاد. محمدحسنخان برای پناه گرفتن در استرآباد به سوی مازندران میرفت اما اعمال پیروان خودش، از جمله محمدحسینخان دولو، مجبورش کرد که در شرایط نامساعدی با سپاه زند روبرو شود. اگرچه، محمدحسینخان در نبرد از خود شجاعت نشان داد اما در زمان فرار توسط محمدخان سوادکوهی در فوریه ۱۷۵۸ م. کشته شد.[۱۸] سر بریده او را نزد شیخعلیخان زند فرستادند و او نیز برای کریمخان فرستاد. کریمخان دستور داد سر محمدحسنخان را با گلاب بشویند و در حرم عبدالعظیم حسنی به خاک سپارند.[۱۹]
پس از آن، کریمخان زند وارد استرآباد شد و خزانه شهر را برای خود برداشت. او محمدحسینخان دولو را به عنوان بیگلربیگی آن ایالت منصوب کرد. آقامحمدخان پس از مرگ پدر خود، گریخته بود اما اندکی بعد توسط محمدخان سوادکوهی که محل اختفای او را میدانست، دستگیر شد.[۲۰] وی آقامحمدخان و همراهانش را به تهران نزد کریمخان زند فرستاد. وکیل از آنان دلجویی کرد و دستور داد آقامحمدخان و نزدیکانش را به دامغان بفرستند. آقامحمدخان دو سال در آنجا ماند؛ تا اینکه بنا به توصیه محمدحسینخان قاجار، آنان را مجدداً به تهران فراخواند. کریمخان گروهی از آنها که محمدخان نیز یکی از آنان بود را به عنوان اسیر، به شیراز فرستاد.[۲۱] مدتی بعد، برادر تنی او حسینقلیخان (جهانسوز، پدر فتحعلیشاه) را هم به شیراز منتقل کرد. آنجا خدیجهبیگم، عمه آنها که همسر کریمخان بود، از آنها حمایت کرد. کریمخان به دو برادر دیگرشان، مصطفیقلیخان و مرتضیقلیخان، چون مادرشان خواهر محمدحسینخان دولو بود، اجازه داد در استرآباد بمانند. پنج پسر دیگر محمدحسنخان را هم به قزوین فرستادند.[۲۲]
در دربار وکیلویرایش
در شیراز کریمخان زند با آقامحمدخان به نیکی رفتار کرد.[۲۳] هرچند منابع قاجاری میگویند که او در آنجا چون یک مهمان بوده اما به نظر میرسد که این رفتار وکیل از روی حس تحقر نسبت به آقامحمدخان بودهاست.[۲۴] آقامحمدخان ۲۰ سال در دربار زندیه به اسارت ماند و در طول این زمان، کریمخان با او در مسائل مختلف مشورت میکرد. گفتگوهای میان این دو در ربط با موضوعات گوناگون چون تاریخ ایران و حکومتداری و نقل حکایتها و افسانههاست. کریمخان زند آقامحمدخان را «پیران ویسه» که در شاهنامه وزیر افراسیاب و از پشتیبانان سیاوش است، میخواند. او معمولاً در شیراز وقتش را به شکار سپری میکرد.[۲۵]

تصویری از ارگ کریمخان، محل اقامت دودمان زند بود. آقامحمدخان بیشتر وقت خود را در طول اسارت در این مکان میگذراند.
در یکی از این حکایتها، به نقل از رستمالتواریخ، وکیل از او در مورد رابطه ایران و انگلیسیها میپرسد و آقامحمدخان هم پاسخ میدهد: «ایران مانند استری چموش است و فرنگی حکیمی کاردان. بر استر چموش نمیتوان سوار شد؛ مگر به زیرکی و تدبیر.»[۲۶] در حکایتی دیگر، از فتحعلیشاه نقل است که آقامحمدخان نفرت خود از وکیل را با ریز ریز کردن قالیهای قصر او به وسیله خنجر، بروز میداد. کریمخان نیز در جواب گفت: «به روی او نیاورند که دلشکسته و پدر کشتهاست.»[۲۷]
با وجود رفتار مهربانانه وکیل، آقامحمدخان قاجار به هر روی اسیر او بود و وی را قاتل پدر خود میدانست اما این اسارت به محمدخان کمک کرد که رقبای خود را از نزدیک بشناسد و اختلافات میان آنان را ببیند. به علاوه، حضور خدیجهبیگم در حرمسرای کریمخان باعث میشد که او از اسرار دربار بیخبر نماند؛ همو بود که پس از مرگ وکیل آقامحمدخان را از اسارت فراری داد.[۲۸]
در ۱۷۶۹ م، کریمخان زند، حسینقلیخان جهانسوز برادر آقامحمدخان را به حاکمیت قومس گماشت تا ضمن مقابله با نفوذ دولوها، حکومت سلسله زند بر آن ناحیه را حفظ کند اما زمان نشان داد که این تصمیم اشتباهی بود؛ زیرا او در پی انتقام از شاخه رقیب ایل قاجار برآمد. رقابت میان دو شاخه به اندازهای بالا گرفت که کریمخان مجبور شد مداخله کند. در آخر، حسینقلیخان در ۱۷۷۷ م. توسط یموتها در شرق استرآباد کشته شد. در این زمان او از همسر خود آسیه خانم عزتالدینلو دو فرزند داشت: فتحعلی و حسینقلی. از آنجا که آقامحمدخان فرزندی نداشت، با مرگ برادرش حسینقلیخان جهانسوز، فرزند خردسالش فتحعلی به وارث محمدخان به عنوان رئیس ایل قوانلو تبدیل شد.[۲۹]
به هر روی، کریمخان در مارس ۱۷۷۹ م/۱۱۹۳ ه.ق درگذشت. آقامحمدخان چند روز پیش از مرگ او، از طریق خدیجهبیگم از بیماری او آگاه شده بود و به بهانه شکار شیراز را ترک کرده بود. چون مرگ وکیل فرا رسید، خان قاجار که در این زمان ۳۷ سال داشت، گریخت و رو به سوی مازندران نهاد.[۳۰] خروج او از شیراز به معنای ادعای دوباره قاجاریان بر تاج و تخت ایران بود؛ موضوعی که آقامحمدخان آن را نه یک رؤیای جدید که جامه عمل پوشاندن به آرزوهای پدر خود میدید.